|
گلواژه های یک دانشجوی آی تی
|
||



به نظرم این فعالیتی که مسئولین این سایت(پروژه) شروع کردن بی نظیر و نیازمند حمایت هستش! اولین توصیه اینکه حتما یه سر به سایت بزنید! دوم اینکه از داستان زیر که از همون سایت ذکر کردم لذت ببرید...

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند. پدر و مادر ميترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچههاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر ميشد؛ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش ميتوانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند. آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: نيني كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره!
|
|